تبليغاتX
راز نیاز
من ز بهمن زادم و خواهم که در بهمن بمیرم....
...

 

 

خدا از من پرسید:دوست داری با من مصاحبه کنی؟

 بله اگروقت داشته باشید.

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

زمان من ابدیت است...چه سوالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟

من سوال کردم:چه چیزی در آدمها شما را بیشترمتعجب میکند؟

خداجواب داد:

اینکه از دوران کودکی خود خسته میشوند و هنگامی که بزرگ میشوند آرزواینرا دارند که دوباره بچه شوند.

اینکه سلامتی خود را بخاطر پول از دست میدهند وسپس پول خود را خرج میکنند تا سلامتی از دت رفته را بدست آورند.

اینکه به گونه ای زندگی میکنند که انگار هرگز نخواهند مرد و به گونه ای  مییرند گویی هرگز نزیسته اند.

اینکه با نگرای به آینده فکر میکنند به گونهای که نه در حال ونه در آینده زندگی میکنند.

دست خدا دست مرا در بر گرفت ومدتی به سکوت گذشت....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 4:39  توسط نسرین  | 

*** فردا...

روزی دیگر ...

و من در اندیشه ی اتمام امروز ...

چگونه دل به فرداها ببندم .... وقتی می دانم که روزم نا تمام است!

وقتی خوشه های باغ امروز هنوز پر بار و سبد چوبی ام خالیست!!!

دست هایم سبک و بی وزن است!

پس دلیلی نمی بینم که به روزی دیگر بیاندیشم ...

باید فکری برای چیدن میوه ها بکنم !!!!!!!!!!!!!!!

------------------------------------------------------------------------------------

***خدایا !

چقدر سخت است بی تو بودن و بی تو ادامه دادن !

و بی تو در خیال واحساس سیر کردن !

می دانم ،

با اراده ی توست که من اراده می کنم ،

با حس لطیف توست که غرق در احساس می شوم و برای ادامه دادن ، شور تازه ای در رگهایم جاری می شود !

بگذار همیشه حضورت را در قلبم حس کنم ،آنگاه می توانم هر گاه بخواهم با تو درد دل کنم ،

چرا که تنها تویی که به اسرارم آگاهی و باز بهترین شنونده تو هستی و تویی محرم اسرار دل من ...

----------------------------------------------------------------------------------------

***کاش هنوز کودک بودم...

کودک بودم و آرزوهایم بزرگ ، افکارم پر از تخیل ، تمام دغدغه روزانه ام تمیز نگه داشتن لباسهای عروسک قرمزم بود و لالایی شبانه ی تا او را بخوابانم ...

آه !!!

بزرگ که شدم ،کم کم زندگی به من آموخت که آرزوهایم را محدودتر کنم ،فکرهایم واقعی تر و نگرانی هایم وسیع تر شد!

و اما اکنون ...

باید فکر کنم که دیگر کودک نیستم و آن عروسک مرده است ...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 1:15  توسط نسرین  | 

این چند روز خیلی احساس دلتنگی و خستگی کردم ....تو این جور مواقع بهترین چیزی که بهم انرژی دوباره میده نوشتن و درد دل با خداست

این طوری لااقل آرومتر می شم....

خدایا !

ای محبوب من.........!

ای همدم تنها یی هایم ..............!

آمده ام دوباره با دستانی لرزان از خوف و محکم از امید به درگاهت و می دانم که مرا دوباره با دستان گرمت نوازش می کنی ...

مهرت از دلم برون نمی رود حتی اگر مرا از در خانه ی عشقت برانی ...

تو ای معشوق من !

اینک فقط از تو می خواهم که مرا ثانیه ای رها نکنی ، چرا که من بدون نظر تو دیگر نیستم.

خدای من ! این بار نیز مهر و بخشش را برایم ترجمه کن و مگذار دستان خسته ام خالی از درگاهت برگردد...

دوستت دارم و به تو همیشه محتاجم

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 1:28  توسط نسرین  | 

 کاش راهی بود برای اینکه ...

                        برای اینکه ... برای اینکه سکوت را فریاد زد ...خواب را زندگی کرد ...

                                               بی هوا نفس کشید ... کاش راهی بود !!! 

---------------------------------------------------------------------------------------------                               

  تکرار می شویم در تازه شدن ها  ...

                                          کاش می توانستیم تازه شویم در تکرار شدن ها   ...

                                                  ................

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 1:46  توسط نسرین  | 

گفتم : خدای من ، 

 

 دقایقی بود درزندگانیم که هوس می کردم سرسنگینم را  که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا برشانه های صبورت بگذارم ،

  آرام برایت بگویم و بگریم ، درآن لحظات شانه های تو کجا بود ؟ گفت : عزیزتر از هرچه هست ، تو نه تنها درآن لحظات دلتنگی  که درتمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ،  من آنی خود را ازتو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی .   

 من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ،  با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم . گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

 گفت : عزیزتر ازهرچه هست ، 

 اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی برزنگارهای روحت ریختم ...  تا بازهم ازجنس نور باشی و از حوالی آسمان ،  چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که برسرراهم گذاشته بودی ؟ گفت : بارها صدایت کردم ،

 آرام گفتم ازاین راه نرو که به جایی نمی رسی ، توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود 

 که عزیز ازهرچه هست ازاین راه نرو که به نا کجا هم نخواهی رسید .

گفتم : پس چرا آن همه درد دردلم انباشتی ؟ گفت : روزیت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،  پناهت دادم تا صدایم کنی ، چیزی نگفتی ،  بارها گل برایت فرستادم ، کلامی نگفتی ،  می خواستم برایم بگویی آخر تو بنده ی من بودی ،  چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اینگونه شد که صدایم کردی .

 گفتم : پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را ازدلم نراندی ؟ گفت : اول بار که گفتی خدا ،

  آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد باردگر خدای تو را نشنوم ،  تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ،

من می دانستم تو بعد از علاج درد برخدا گفتن اصرار نمی کنی  و گرنه همان بار اول شفایت می دادم .

گفتم : مهربانترین خدا ، دوست دارمت ...

 

گفت : عزیزتر از هرچه هست من دوست تر دارمت ...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 3:37  توسط نسرین  | 

 

الهی:

 انچنان غریق دریای غربتمان مکن که به سمت پر خاشاک عاطفه ای دست نیاز دراز کنیم

              پناه می بریم به تو از تنهای و قربت و بی کسی

الهی:

         از یادمان مبر که اصل زندگی ان سوی دیوار است  تا بهر این نصف عمر جاویدانمان را تباه نکنیم....

---------------------------------------------------------------------------------------------------------

*هيچ وقت شعار نداده ام......
که به زور لبخند بزن
بعضي وقتها بايد تا نهايت ارامش گريست!
انگاه تبسمت زيباتر از رنگين کمان بعد از باران خواهد شد!!!
 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 3:20  توسط نسرین  | 

مادر بهترین هدیه ی خدا روی زمین است...

مادرم روزت مبارک

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 2:1  توسط نسرین  | 

خداوند اقیانوس فیض است، اما برای اینکه فیض خود را به مخلوق خود بدهد، بر او سخت می گیرد. جلب جریان فیض او به سوی شما، به شدت عشق شما بستگی دارد. آنان که شهامت عشق ورزیدن به او را ندارند، در ساحل اقیانوس به دنبال امنیت و ایمنی می باشند. و خوشابحال آنانیکه از شدت عشق به او خود را به آب زده و در اقیانوس شناورند ...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 1:49  توسط نسرین  | 

خداوندا اگر بايد هنوزم به راه وصل تو عمري بسوزم
ز مژگان سوزن و با تاري از عشق به پيكر جامه ي عشق تو دوزم
بسوزانم بسوزانم بسوزان
خداوندا به پاكان تو سوگند اگر كه بگسلي بند من از بند
ز خاك من دمد گلهاي لاله به هر برگش زند نام تو لبخند
بسوزانم بسوزانم بسوزان
دل ديوانه را ديوانه تر كن مرا از عالم تن بي خبر كن
من از اين پيكر خاكي گذشتم وجودم را ز نورت پر شرر كن
خداوندا اگر بايد هنوزم كه باشد سايه ي شبها به روزم
اگر بايد چراغي از حقيقت به راه ظلمت دل بر فروزم
بسوزانم بسوزانم بسوزان
خداوندا من و اين شام حجران دلي دارم از اين قال گريزان
تو را خواهم تو را اي پاك مطلق كه تا در ذات تو حل گردم آسان
بسوزانم بسوزانم بسوزان

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 2:5  توسط نسرین  | 

هميشه به ياد اين باش كه يه كسي اون بالا بالا ها داره تو را نگاه ميكنه و هميشه دست هاش
منتظر اينكه تو به طرفش بري  .
پس فرصت از دست نده برو به سمت  آرامش
 
نه تو مي ماني نه اندوه و نه هيچ يك از مردم اين آبادي
 
به حباب نگران لب يك روز قسم و به كوتاهي آن لحظه شادي كه گذشت غصه هم خواهد رفت 
 
آن چناني  كه فقط خاطره اي خواهد ماند .
 
لحظه ها عريانند به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
 
تو به آيينه نه آيينه به تو خيره شدست  ، تو اگر لبخند زني آن هم به تو لبخند مي زند
 
و اگر بغض كني ... واي از آيينه دنيا كه چه ها خواهد كرد...
+ نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 3:15  توسط نسرین  |